مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
روضهات را قصه میگفتم برای دخترم گریه کردم تا سحـر با هـایهای دخترم گـفـتم از آب و غذا افتادی از روز دَهم آنقدر کِـز کـرد، کم شد اشتـهـای دخترم نیمهشبها میپَرم از خواب تا ویرانهات با صـدای گـریـههـای بیصدای دخـترم با عروسکهای زیرِ خـیمۀ چـادر سیـاه اشک میریزیم پای روضههای دخترم تا زمین میخورد میدیدم شبیه قصّهات اشک را در خـندههای زخمِ پای دخترم هیچ دخـتر بچـهای را زود بیبـابا نکـن گریه کردم بـارهـا با این دعـای دخترم اشکهایش ریخت روی گنبدِ نقاشیاش یک حرم زائر شدم در کـربلای دخترم روضهات جاریست در دنیای دختردارها با تو حـتـماً دوسـتـم دارد خـدای دخترم |